خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
همیشه با مولانا......

 

نیم ز کار تو غافل ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذات پاک تو و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم ، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت معرفت خارم
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم ، از آن ابر بر سرت بارم
ببسته است میان لطف من به تیمارت
که دیده ای برکات وصال و تیمارم
هزار شربت شافی به مهر می جوشد
از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم
بیا به پیش که تا سرمه نوت کشم
که چشم روشنی باشی به فهم اسرارم
ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید
که از گمان کرم دستگیر اغیارم
تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
نه ابن یامین زان زخم، یافت یوسف خویش
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
به خلوتش همه تاویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم

 


پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
و خدایی که در این نزدیکی است.....

درسهایی که همیشه دوستشان دارم:

خوشبختی در دل آدمهاست......

....و باید سالک بود. خدا در همین نزدیکی است.......

یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
داستان رفتن

 

تجربه طرح، تجربه گرانبهایی بود که به اجبار به دست آمد. نگاهی به وبلاگ پزشکان (بعضی لینکها در لینک دوستان وجود دارد) نشان می دهد که مشکلات و سختیهای حرفه پزشکی در ایران دردهای مشترکی است. موانع و سختیهای کار در مناطق دوردستی مثل صالح آباد ایلام آن هم در قالب طرح پزشک خانواده برای من تجربه یگانه ای بود اما این تجربه ها برای سایر پزشکان هم در اکثر مناطق ایران وجود داشته و دارد. به روزهای پایانی این تجربه نزدیک می شوم. دلم برای اینجا و مردمش و سختیهایش تنگ خواهد شد. دلم برای حرفه ای که دوست داشتم تنگ خواهد شد ، حرفه ای که به دلایلی باید مدتی با آن خداحافظی کنم اما می دانم من دوباره یک روز پزشک خواهم شد............

یک جای قرار هم ندارد ،چه کنم؟

نه! راه فرار هم ندارد چه کنم؟

پس من چمدان آرزوهایم را......؟

ایلام قطار هم ندارد، چه کنم؟

شعر از جلیل صفربیگی

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
بی رنگی........

 

کاش می شد اینچنین بی رنگ بود.............. (و چه خوب است که رومی فارسی می سروده است)

 

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم

 

کی ببینم مرا ، چنان که منم؟

 

گفتی اسرار در میان آور

 

کو میان اندر این میان که منم؟

 

کی شود این روان من ساکن

 

این چنین ساکن روان که منم

 

بحر من غرقه گشت هم در خویش

 

بوالعجب بحر بیکران که منم

 

این جهان وان جهان مرا مطلب

 

کین دو گم شد در آن جهان که منم

 

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم

 

کی ببینم مرا ، چنان که منم؟

 

گفتی اسرار در میان آور

 

کو میان اندر این میان که منم؟

 

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم

 

کی ببینم مرا ، چنان که منم؟

 

گفتی اسرار در میان آور

 

کو میان اندر این میان که منم؟

 

وه چه بیرنگ و بی نشان که منم

 

کی ببینم مرا ، چنان که منم؟

 

گفتی اسرار در میان آور

 

کو میان اندر این میان که منم؟

 

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
اعتماد کن.....

 

شبهای تنهایی و شعری از   مارگارت بیکل  با صدای شاملو در سکوت سرشار از ناگفته هاست.

این شعر از ماندگارترینهای ذهن است. اعتماد کن.............

سکوت سرشار از ناگفته هاست.... 

 

بر آنچه دلخواه من است
حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم

اگر برآنم
تا دیگر بار و دیگر بار
بر پای بتوانم خاست
راهی به جز اینم نیست.

توان صبر کردن
برای رودر روئی با آنچه باید روی دهد
برای مواجهه با آنچه روی می دهد.

شکیبیدن
گشاد بودن
تحمل کردن
آزاد بودن.

چندان که به شکوه در می آئیم
از سرمای پیرامون خویش
از ظلمت
و از کمبود نوری گرمی بخش
چون همیشه
بر می بندیم
دریچه کلبه مان را
روح مان را.

اگر می خواهی نگهم داری
دوست من
از دستم می دهی

اگر می خواهی همراهیم کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم،
میان ما
همبستگی ئی از آن گونه می روید

که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شکوفه می کند.

من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
که با من می گوید
«این لحظه» مرا چه هدیه خواهد داد


نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
که با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من بدین «لحظه» چه هدیه خواهم داد.

شبنم و
برگ ها یخ زده است
و آرزوهای من نیز.

ابرهای برفزا بر آسمان در هم می پیچید .
باد می وزد
و توفان در می رسد
زخم های من
می فسرد
یخ آب می شود

در روح من
در اندیشه هایم
بهار حضور تو است
بودن تو است


کسی می گوید«آری»
به تولد من
به زندگیم
به بودنم
ضعفم
ناتوانیم
مرگم
کسی می گوید«آری»
به من
به تو
و از انتظار طولانی
شنیدن پاسخ من
شنیدن پاسخ تو
خسته نمی شود


پرواز اعتماد را
با یکدیگر تجربه کنیم
وگرنه می شکنیم
بال های
دوستی مان را.


با در افکندن خود
به دره
شاید
سرانجام
به شناسائی خود
توفیق یابی

یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
تبعید

این جمله شوشا گوپی ذهنم رو مشغول کرده :

............قرن ما قرن تبعید است. تبعید از تاریخ، ار خودکامگی، از فقر، از زندگی، حتی از عشق. و هر تبعید امروز با تبعید بعدی متفاوت است..............

          

 شوشا گوپی در ویکی پدیا.

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
علی سنتوری

 

از دیالوگهای فیلم علی سنتوری:

  

"چه جوری آروم باشم. دیگه  تحمل هیچی رو ندارم از همه چی حالم به هم می خوره. از همه چی بدم می آد. از این مملکت خشن ، دروغگو، بی رحم که همه رو معتاد بدبخت می کنه. کی فکرشو می کرد ، علی سنتوری  که از اون خانی آباد تا همین شمرون کوفتی ، همه عاشقش بودن به این روز بیفته؟ "

 

           

 

جمعه 2 فروردین ماه سال 1387
آیا گریز از جهان ایرانی امکان دارد؟

 

هویت "چهل تکه و تفکر سیال"  داریوش شایگان هویت بشر امروز را سیال و چهل تکه می داند. اما در دنیای سنتی و سیمانی ایرانی آیا راهی به این سیالیت هست؟ آیا گریز از دنیای ایرانی امکان دارد؟ چند صباحی است که مجموعه نوشته هایی در باب مهاجرت از ایران می خوانم.

آیا مهاجرت از ایران راهی واقعی برای گریز از جهان ایرانی است؟ وبلاگهای مهاجران ایرانی به زبان فارسی است و مسائل روز ایران را دنبال می کند. گریز از ایران؟ چرا؟ امکان حل شدن در جهان چهل تکه و سیال امروز برای ایرانی وجود دارد؟ ........کاش انتخاب وطن آزادانه بود.

پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
بهار