سرعت پایین اینترنت مجال نداد که چند روزی بنویسم. زمستان، بهار ، تابستان، پاییز و من منتظردومین زمستان در اینجا هستم. شاید بهار دوباره از اینجا کوچ کنم. دیروز به روستاهای اطراف رفته بودم. در روستایی به نام چم آب در عرض یک ساعت و نیم پنجاه بیمار رو ویزیت کردم. اگر داروهایی که برده بودیم به انتها نرسیده بود شاید این تعداد بیشتر هم می شد. از قوانین ویزیت بیماران در روستاهای اینجا موارد زیر جالبه: : اقلام دارویی محدود، عدم تجویز آمپول (چون بهورزان مفت خور زورشون می آد در قبال پول مفتی که می گیرن تزریقات انجام بدن.)، و فرصت زمانی اندک مثلا دو ساعت برای پنجاه بیمار( این هم به این دلیل که راننده مرکز بهداشتی تا اضافه کاری نگیره حاضر نیست در قبال پول مفتی که می گیره من رو به روستا ها ببره)، عدم وجود وسایل معاینه (بگذریم که در مرکز بهداشتی شهری اینجا هم نه تخت معاینه هست نه آبسلانگ نه ترمومترو نه ................. ) . در هر حال من دیروز خسته نشدم. گاهی فکر می کنم همین دادن قرص و آمپول و دیدن مریضها با همین وضع تنها کاری هست که می توانم انجام دهم. اینجا یاد گرفتم که در سازمانها و ادارات دولتی یک مشت مفتخور استخدام شده اند که فقط بلدند از زیر کار در برن ومثلا با نسخه های تقلبی ار اداره بیمه داروی رایگان بگیرن و در بازار آزاد بفروشند و از ترالی اورژانس دارو بدزدند. در این گونه محیط ها قادر به تغییر وضعیت سیستم نیستی و فقط می تونی مقاومت کنی که با سیستم تغییر نکنی. در هر حال فراموش نکنیم که صادق هدایت سالها پیش جهان بینی این رجاله ها رو توصیف کرده است . دنیای امروز ایرانی ما دنیای رجاله هاست. راستی رجاله های زمان هدایت رجاله تر بودند یا رجاله های زمان ما؟



شهریور 1387
