خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386
ظهیرالدوله

 

 

اول: شعر سیبی برای رهایی در اینجا چاپ شده است.

 

 

دوم: آرام و بی صدا خفته است. اینجا همه چیز بوی مرگ می دهد و بوی رهایی و سکوت. می توان لحظاتی را از زندگی برید و به سکوت گوش سپرد. حتی اگرپیرزن و پیرمرد متولی گورستان بد خلقی کنند و پول طلب کنند باید دوباره به دیدار فروغ رفت . مرا که خود محتاج چراغم و دریچه ای که از آن به کوچه خوشبخت بنگرم برای فروغ هدیه ای نیست. دلتنگ ظهیر الدوله و فروغم .

 

دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386
مرز

اول: مولف و متن را می توان دو موجود جدا از هم تلقی کرد.

 

دوم:  پ.ن در پست قبلی ربطی به متن پست نداشت.

 

سوم: سرباز اول برای فرار از جهنم پادگان مرزی خودش را به مریضی زده بود. سرباز دوم که با کفش به سر سرباز اول زده بود می گفت که سرباز اول به آشپز پادگان که همشهری او بوده توهین کرده است. سرباز اول و دوم دوستان صمیمی بودند. سرباز اول می گفت که کفشی که به چشمش خورده اجازه نمی دهد جایی را ببیند. سرگیجه دارد و می خواهد از شدت تنگی نفس خفه شود.  سرباز دوم نگران بود که مریضی ساختگی سرباز اول او را به بازداشتگاه ببرد. سرباز دوم هزینه سرم و داروها راد اد و به هر زحمتی بود سرباز اول را توجیه کرد که دیگر حتی اگر بمیرد هم به او مرخصی نمی دهند. سربازاول و دوم به پادگان بازگشتند. امروز سرباز سوم که خودش را به سر درد زده بود  تا چند روز با گواهی پزشکی از پادگان دور باشد می گفت سرباز اول و دوم به علت دعوا  دو ماه اضافه خدمت گرفته اند. سرباز سوم می گفت چند ماه است به غیر از سیمهای خاردار مرز و نگهبانی در هوای داغ مرز همدمی نداشته است.  هوا گرم است. خودکار و مهر را بر می دارم:"گواهی می شود سرباز ............ به ده روز استراحت نیاز دارد."

 

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
تراژدی و معجزه

پس از فروختن گوسفندها توانست کلیه ای بخرد برای پیوند کلیه . کلیه که پیوند خورد شاد بود. در آزمایشات افزایش آنزیم های کبدی مشهود بود. آزمایش بعدی ابتلا به ویروس هپاتیت ب رو اثبات کرد. پزشک توضیحی نداده بود که با کلیه پیوند خورده و هپاتیت همراهش چه کند. حالا باید بقیه گوسفند ها را بفروشد و به تهران برود. جایی که می گویند پزشکان بهتری دارد. چوپانی را می گویم که در این نزدیکی زندگی می کند.

 

در گرمای طاقت فرسای مرز تازه توانسته بودند بعد از سالها پنکه ای بخرند. اهالی اینگونه می گفتند. خانواده دو کودکی را می گویم که غرق شدند. من که سالها درکنار دریا پزشکی خوانده بودم غرق شدگی ندیده بودم تقدیر را ببین که در زمین خشک اینجا دو کودک باید در آب غرق شوند و بمیرند و جسدهایشان را من ببینم.

 

بعد از تزریق آمپول تا صبح منتظر بودم که برای گرفتن گواهی فوتش بیایند. ولی کسی نیامد. آن شب فکر می کردم که این آخرین تزریق مسکن به پیرزنیست که تا پای مرگ رفته است و برای آنکه در خانه بمیرد از بیمارستان مرخص شده است. ضربان قلب نامنظم  و جای سوختگی پدالهای الکتروشوک در هنگام احیای قلبی – ریوی  سایه مرگ را بر بستر او نشان می داد. سه روزبعد  پیرزنی با پای خودش  آمده بود که تشکر کند بابت تزریق آمپولی که فکر می کرد باعث شده شفا پیدا کند.

 

 پ.ن.: من از آدمهای احمق متنفرم چه در قالب مریض چه در قالب پزشک . در هر قالبی حماقت نفرت انگیز است. همان طور که در داستان مثنوی مولوی مسیح از احمق می گریخت. مسیحی که به مردگان زندگی می بخشید.

یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386
سیبی برای رهایی

 

آینه هر روز در خود تکرار می شود

وکسی نمی آید.

انتظار معجزه ای از آسمان نیست

و هر کسی در دایره زندگانیش پرسه می زند.

اینجا اورفالیس نیست

و سالهاست پیامبری در آن ظهور نکرده است

راههای باریک و راههای پهن

آنچنان که مسیح می گفت

در پیش است.

مردگان را کسی احیا نمی کند

و زاییدگان تکامل نمی دانند

که درحال دگردیسی اند.

دایره ها و دایره ها و دایره ها

هندسه حیات را می سازند

و مساحت زندگی مجذور شعاع آن است در عددی ثابت

و ثابت یعنی همیشگی و همیشگی یعنی تکرار

تکرار شبهایی که درآن  کوله باری از آینده های مبهم را به بستر می برم.

کسی چه می داند

شاید سیبی برای رهایی کافی باشد.

 

چهارشنبه 6 تیر ماه سال 1386
زندگی
 زندگی شاید همین باشد..........
سه شنبه 5 تیر ماه سال 1386
هاوکینگ در ایران....

استفن هاوکینگ دانشمند و فیزیکدان انگلیسی به ایران می آید.

www.ipm.ac.ir

More details:    click here

Hawking in Wikipedia