کوئیلو مرا به یاد رومی می اندازد. ( من مولانا را با نام رومی دوست دارم) کتاب کوه پنجم او پر از اشارات و وام گیریهایی از متون مقدس است. ( همانند مثنوی رومی)
-اما ما با خدا مبارزه کردیم. همانگونه که با مردان و زنان محبوبمان در زندگی مبارزه می کنیم. زیرا نبرد با الوهیت است که ما را برکت می بخشد و رشد می دهد. ما به فرصت به دست آمده در یک فاجعه چنگ می زنیم و وظیفه خود را نسبت به او انجام می دهیم. به او اثبات می کنیم که می توانیم از فرمان حرکت کن پیروی کنیم. حتی در بد ترین شرایط ما به پیش می رویم.
- گاهی خدا اطاعت می طلبد. اما گاهی هم مایل است اراده ما را بیازماید و ما را به مبارزه می طلبد تا عشقش را درک کنیم.
- به یاد آور که بهایی سنگین پرداختند برای دگرگون ساختن زندگی خویش.
- آیا انسان می تواند درد فقدان را از قلبش بیرون کند؟ نه . اما می تواند از شادی پیروزی لذت ببرد.
- رزم آور شکست را می پذیرد. با بی تفاوتی با آن برخورد نمی کند. نیز نمی کوشد شکست را پیروزی کند. طعم شکست برایش تلخ است. از بی تفاوتی رنج می برد و از شدت تنهایی نومید می شود. اما وقتی همه اینها گذشت زخم هایش را می لیسد و همه چیز را از نو آغاز می کند. رزم آور می داند که جنگ یعنی نبردهای بسیار. او ادامه می دهد.
- لاجرم فاجعه رخ می دهد. می توانیم دلیلش را پیدا کنیم. دیگران را مقصر بدانیم و خیال پردازی کنیم که اگر فاجعه رخ نمی داد زندگی ما چقدر فرق می کرد. اما هیچ کدام از این ها مهم نیست : فاجعه رخ داده پس چنین باشد. از آن لحظه به بعد باید ترس فاجعه را کنار بگذاریم و بازسازی را آغاز کنیم.
- پروردگارا با تو جنگیدم و شرمنده نیستم. در این جنگ دریافتم که من بر راه خویشم زیرا خود چنین می خواهم . پدر و مادرم یا سنت سرزمینم آن را بر من تحمیل نکرده و نه حتی تو.

- مدت ها پیش یعقوب نبی خیمه زد و شب هنگام کسی وارد خیمه اش شد و تا فجر با او کشتی گرفت. یعقوب این مبارزه را پذیرفت هر چند می دانست که حریفش پروردگار است. صبح هنگام هنوز شکست نخورده بود و نبرد تنها هنگامی متوقف شد که خدا حاضر شد او را تبرک کند. این داستان نسل به نسل نقل شده بود تا هیچ کس هرگز از یاد نبرد که گاهی لازم است آدمی با خدا منازعه کند. فاجعه زمانی به زندگی هر انسانی راه می یافت . این فاجعه ممکن است نا بودی یک شهر باشد یا مرگ فرزند یا اتهام بی دلیل یا بیماری که آدمی را برای همیشه فلج کند. در این لحظه خدا انسان را به مبارزه می طلبد و او را وا می دارد تا به این سوال پاسخ دهد:(( معنای تلاش تو چیست ؟ چرا محکم به این هستی کوتاه و سرشار از رنج چسبیده ای؟)) کسی که پاسخ این سوال را نمی دانست تسلیم می شد. اما کسی که به دنبال معنایی برای هستی بود احساس می کرد که خدا عادل نیست و سرنوشت خویش را به مبارزه می طلبید. در این لحظه آتشی از نوع دیگر از آسمانها فرود می آمد. نه آتشی که می کشد بلکه آتشی که دیوارهای کهن را از هم می درد و امکانات واقعی هر انسان را بر او می نمایاند. ترسوها هرگز نمی گذارند قلبشان در این آتش بدرخشد فقط مایلند که وضعیت جدید هر چه سریعتر به وضعیت قبلی برگردد تا بتوانند به زندگیشان ادامه دهند و به همان شیوه مرسومشان فکر کنند. اما شجاعان کهنگی را در آتش می انداختند و حتی به بهای رنج درونی عظیم همه چیز حتی خدا را کنار می گذاشتند و پیش می رفتند.






شهریور 1387
