سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387
مصاحبه ای با ویکتور فرانکل

مصاحبه ای با ویکتور فرانکل را در اینجا بخوانید. قبلا در مورد ویکتور فرانکل در اینجا نوشته بودم.

یکشنبه 13 مرداد ماه سال 1387
آسمانهاست در ولایت جان....

مدتهاست می اندیشم که بدون وجود جهانی ماوراء زندگی بشر چقدر داروینی خواهد بود. راستی مگر می شود بدون آموزه های معنوی شرق در دنیای شیزوفرنیک امروز ما زیست؟

سه شنبه 8 مرداد ماه سال 1387
Tao Te Ching

.He who knows that enough is enough will always have enough

 

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
Graduate School:The Movie

مقاله کوتاه و جالب Graduate School: The Movie  درباره شرح احوال دانشجویان تحصیلات تکمیلی را از اینجا بخوانید.

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
بخشایش.....

 

این مفهوم در بسیاری از نوشته های جبران خلیل جبران تکرار شده:

((براستی موجب بدبختی است اگر دست خالی پیش انسانها دراز کنم و هیچ دریافت نکنم، اما موجب نومیدی است اگر دستی پر دراز کنم و هیچ کس برای دریافتش نیابم..........))

 

جمعه 28 تیر ماه سال 1387
هامون رفت...

جمعه 28 تیر ماه سال 1387
زیر آسمان های جهان

 

فرصتی بود تا کتاب بخوانم: زیر آسمانهای جهان - گفتگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان

از این کتاب به اندازه یک کتاب یادداشت برداشتم............

 

 

جمعه 7 تیر ماه سال 1387
تجربه کار جدید

زندگی به عنوان یک تجربه. کار جدید رو هم یک تجربه جدید می دونم. زندگی ماشینی تهران هم تجربه جدیدی هست........ زندگی و تجربه......

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
از نوشته های ارکیده
جمعه 17 خرداد ماه سال 1387
پس از زلزله بم- از لابه لای نامه های قدیمی

Dear dear Iman

.     It is such a tradgedy. I remember so good the time I had in Bam 

The old city was really like a fairy tale, I enjoyed sunrise and sunset from the casstle tower..... nothing remains.....But even much more the human drama attaches me!!!   The Iranian people are so honest, so good, they do not deserve this faith. I remember the old English teacher who had a tourist house..... The name of this tourist house is still written on my car. He was such a good man, we went together shopping for car parts in Bam. The day we had to pay the bill, the bill was less than the communicated price. I said him: you are asking too less, you had told us a higher price?  He answered : I see people enter , they are tired, they had a tough travel and their mood is tired, when I see those people laugh when they are one hour inside, that is my life, the money does noy count......  why???   All my sympathy to you and all the Iranian people, it really attaches me. I put some money on a help account for Iran, please tell me if I can do more

All the best

John